کد خبر : 10769
تاریخ انتشار : سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۴:۰۴

بیاد حسین پناهی دژِکوه

بیاد حسین پناهی دژِکوه، آشنای غریبه ، هم او ،که به رسمِ وارونه زمانه ما ،برای مردمان زادگاهش نامی نچندان آشنا و برای دیگران، نام و نشانی در قدّ و قوّاره ی هنرمندی بزرگ و صاحب سبک، شاعری توانا ،انسانی وارسته و نویسنده ای بنام باآثاری ماندگار از خود به یادگار نهاد.

مهر دنا/ علی مندنی پور نوشت: بیاد حسین پناهی دژِکوه، آشنای غریبه ، هم او ،که به رسمِ وارونه زمانه ما ،برای مردمان زادگاهش نامی نچندان آشنا و برای دیگران، نام و نشانی در قدّ و قوّاره ی هنرمندی بزرگ و صاحب سبک، شاعری توانا ،انسانی وارسته و نویسنده ای بنام باآثاری ماندگار از خود به یادگار نهاد.

نوشته ای است، در رثایِ مرگِ نابهنگام این چهره ساده ،صادق و مردم دوست.
در روز های هجرت همیشگی اش( ۱۴ مرداد ۱۳۸۳).
با هدف آشنایی هر چه بیشتر نسل جوان با کیشِ شخصیّت واندیشه ژرفِ این چهره ماندگارِ ادبی – فرهنگی ، به مرور چند باره اش می ارزد.
******************************
****************
********
***

حسین، از بندِ زندگی آزاد شد!

«وَاللهِ جَمیلٌ وَ یُحِّبُ الجَمال»

«دریغ بر ملّتی که صدا بر نمی آورد، مگر به هنگام تشییع جنازه و لاف نمی زند، مگر آنگاه که گردنش زیر تیغ باشد.»

خبر کوتاه بود ،«حسین از بند زندگی آزاد شد!»
هنرمندِ ارزنده و صاحب سبک، اهلِ ایلِ احساس، زائیده دیارِ رنج و محنت، بی پیرایه، سخت کوش و خلّاق، نویسنده درد آشنا ، شاعر زندگی و نمادِ مظلومیّت هنرمندان این مرزو بوم، دعوت حضرتِ حقّ را لبیّک و به سَرای باقی شتافت.
آنچه در این نوشته کوتاه می آید، فارغ از قضاوت در مسایل و مشکلات شخصی ،که سوگنامه ای است از سرِ درد، در بزرگداشت و رَثاء حوزه تفکّر و اندیشه هنرمندِ متعهّد و همولایتی صادق و محجوب حسین پناهی، هم او که شاه بیت آخر کتاب سراسر رنج زندگی اش را با مردمِ خوب، دوست داشتنی و قدرشناس زادگاهش، دیارِ کهگیلویه و بویراحمد بگونه ای درخور و شایسته با آوازِ سوزناک و حزین«لالائی» ملهمِ از ادبیّات خاص خود و گویشِ زیبای سرزمین مادری اش سَرداد و سبکبال و سبکبار پَر کشید و رفت و رفت تا با بستن کتابِ کوچک اما خواندنی و پند آموز زندگی اش دیگر هرگز نظاره گر مشقّت و حرمانِ همیشگی همولایتی های محروم نگهداشته شده اش!! که همچون خوره در تمامِ مسیر زندگی روح و جسم او را می آزرد نباشد.
وداعی تلخ و زودرس با یاران شفیق و همولایتی هایِ دردمند و حقّ شناس، که از قضای اتفّاق تا همین چند روز پیش نه با کیشِ شخصّیت اش آشنا بودند و نه از دردها و مصائب بیشمارش آگاه.
وداعی توأم با آشنائی! آنگونه که به رسم زمانه ما بًدل گشته.
چرا که با نبودِ آدم هاست که خاطراتمان زنده می شود!
وَه که چه آشنائی دیرمجالی؛ و چه خداحافظی زود هنگامی!
حسین، هم او که در دوره کوتاه امّا پربار عُمرش، مدام زندگی را به روش کودکان تجربه میکرد و همیشه شیفته بازگشت به دوران خاطره انگیر و قشنگ کودکی بود.
آنقدر صاف و زلال که در تمامی صحنه های زندگی الگوهای خود را از میان شخصّیت های ساده دل ،خوش باور و کودک مَسلک بر می گزید، و اعمال و رفتار آنها را ملکه ذهن خویش قرار میداد و در همین رابطه چه با معنا سروده است:
«من می خواهم به کودکی بر می گردم.»
و شاید هم می خواست نشان دهد، همچنانکه فلسفه وجودی زندگی را در قالب عادات شناخته شده رفتارش توجیه کرده بود؛ از دست این همه قیل و قال و هیاهو برای هیچ، دلش به تنگ آمده و جانش به لب رسیده، و می خواسته از این دنیای پر زَرق و برق و دلفریب و این عَجوزه هزار داماد فاصله گرفته و چند روزه عمر، آنگونه که خود دوست داشت در عالم کودکانه سَیر نماید.
رفتار و پندارش نشان از نفرت و بیزاری ذاتی از رنگ ها و نیرنگ ها داشت، و افقِ نگاهش بحران فزاینده اخلاقی و غیرمنتظره در سطح جامعه را بباد انتقاد گرفته و در شکل و شمایل یک «روشنفکر بادیه نشین» سخت دلبسته بازگشت به رویاهای «شیرین» گذشته خویش بود. از ریا، دو رنگی و یا بهتر بگویم چند رنگی، دروغ، تبعیض، نابرابری و نامردمی ها در حقّ «مردم» گله مند بودو
دلی پرخون داشت. زندگی هنری اش را پس از طی دوره کوتاهی در حوزه و در کسوت طلبگی ،بترتیب از تئاتر آغاز، با رسانه فراگیر تلویزیون ادامه داده و سپس با کوله باری از یافته های نظری و تجارب عملی قدم به وادی هنر هفتم (سینما) گذاشت و الحّق که چه سرفراز از این عرضه بیرون آمد.
با عبور از «مسیر تند باد» در تئاتر تلویزیونی «دو مرغابی درمِه» قّد و قوّاره بزرگ و استعداد بالای هنری اش را بخوبی نمایان ساخت. با بازی تحسین برانگیز در فیلم « سایه خیال» روایت تلخ زندگی خود و دیگر همنوعان را بگونه ای هنرمندانه بازگو و به تصویر کشاند.
«دزدان مادربزرگ» انس و الفتی مانا و بیادماندنی با دوستداران و شیفتگان حرکات ساده، بی پیرایه و صمیمی اش یعنی «بچه ها» در پهنه ایران زمین برای وی به ارمغان آورد.
در سریال تلویزیونی و نوستالژیک «بی بی یون» فلسفه وجودی تحوّلات زندگی جدید را در جامعه در حال گذار از منظر جامعه

شناسی و در ابعاد گوناگون به نقد کشید.
آئین دوستی دوست یابی نوع دوستی را با جوهره صداقت و همدلی در سریال تلویزیونی «آژانس دوستی» به بینندگان ارائه داد و در تئاتر زیبا و پر محتوای: «چیزی شبیه زندگی» او خلاقیّت و معرفت هنری خود را در حوزه اندیشه و هنر یک جا در معرضِ دیدِ علاقمندان قرارداد تا بدانجا که به اذعانِ تمامی هنر دوستان و با توجه به استقبال کم نظیر از این نمایشنامه بعنوان اثری ماندگار در کارنامه پرافتخار هنری اش یاد می شود.
سابقه کار هنرمند فقید حکایت از آن دارد ،که در دهه ۶۰ و نیمه اول دهه هفتاد وی از جمله پرکارترین و خلّاق ترین کارگردانان و نویسندگان برنامه های تلویزیونی بوده و آثارش در زمره پر بیننده ترین برنامه های این اَبَر رسانه قرار داشته.
از دیگر آثار قلمی و ارزشمند زنده یاد پناهی جز آنچه بدانها اشارت
رفت می توان از:
یک گل و یک بهار، ماجراهای رونالدو و مادرش، خوابگردها، خروس ها و ساعت ها، به سبکِ آمریکائی، آسانسور، پیامبران بی کتاب، دلِ شیر، من و نازی، گلدان ها و آفتاب، گوش بزرگ دیوار و … نام برد.
در زمینه بازیگری نیز در فیلم ها و سریال های متّعددی نقش آفرینی کرده است، از جمله:
آرزوی بزرگ، گرگها، آئینه خیال، روزی و روزگاری، چاووش، هی جو، همسایه ها، مردِ ناتمام، امام علی ، گال، رعنا، آشپزباشی، اوینار، محله بهداشت، کوچک جنگلی، مثل یک لبخند، خوابگردها، قهرمان کیه و ….

«آواز مه» عنوان سریال تلویزیونی است با هنرمندی فقید سعید پناهی که در این روزها شاهد پخش آن از تلویزیون هستیم، امّا حیف که تیغِ اَجَل به وی مهلت نداد. تا نظاره گر پخش پایان بازی خود در آخرین اثر هنری اش باشد! سریالی که می توان از آن به غزل آخرِ خداحافظی یاد کرد!

پناهی بیش از آنکه هنرمند باشد، شاعر بود. گر چه شعر هنر است، و شاعر هنرمند؛ اما حسین شاعرِ زندگی بود، طبعی به لطافت باران، درد کشیده و رنج دیده، و نظاره گر دست و پابسته دردها و رنج های آنان که با تمام وجود دوست شان داشت و برای شان دل می سوزاند.

نوشته های پر ایهام و کم و بیش اِبهام آمیز، اما بسیار پر معنایِ وی در جایگاه نویسنده ای دردمند،نشان از احساسات پاک و لطیف و سرشار از محبّت و نوع دوستی اش، بویژه در آنچه به «زندگی» رقّت بار و فرهنگ نفس گیر همولایتی ها مربوط می شود دارد.

پناهی «بی پناه»، نقشِ بازیگر هنر هفتم را به زلالی آب آبشارهای زیبای سرزمین مادری اش بازی می کرد. تو گوئی که صحنه زندگی برای وی پرده نقره ای سینما بیش نبوده است. ایفای نقش های ظریف، روان، گیرا و کاملاً طبیعی در سریال های تلویزیونی، فیلم های سینمائی و بویژه در صحنه تئاتر از این هنرمند ساده و صمیمی چنان شخصیّت جذّاب ،دوست داشتنی و مثال زدنی در اذهان عمومی و در راس آن هنردوستان و هنرشناسان ترسیم کرده بود؛ که انگار تمامی صداقت، سادگی، خلوص و مظلومیّت را از همان اوان دوره کودکی در ذرّه ذرّه خمیر مایه وجودی اش عجین کرده باشند.

هنرمندِ آزاده، چونان «گل همیشه بهار» نازک طبع و نازک خیال، در این اواخر شکننده و جامعه گریز شده بود!! و در این وادی تا آنجا پیش رفت که وی را تامرز احساس خلاء و بنوعی تغییر و دگرگونی محسوس در چگونگی روشِ زندگی پر رمز و رازش رهنمون گشت، و بنا به دلایل و تحت تاثیر عوامل و انگیزه های گوناگون اجتماعی، فرهنگی و … که بحثِ و بررسیِ پیرامون آن در این مبحث نمی گنجد نمی توان بر او خرده گرفت، که چرا هنرمند فقید حسین پناهی در تنهائی و غربت و … زیست، تا در کنج عزلت و در نهایت مظلومیّت بدانگونه که شنیدیم و شنیدید دنیای فانی را وداع گوید.

حرف امروز و دیروز نیست او از سال ها پیش اسبِ سفید خود را برای این سفر ابدی و جاودانه کُتَل کرده بود و همه اعمال، رفتار، گفتار و آثارش به تمام و کمال پیرامون این «سفر بی بازگشت» دور می زد.

تا آخر خطّ با «نازی» ناز کرد و با عشق مجازی اش زندگی.

کم توّقع و آزاده، چونان گل شکیل و وحشی سرزمین آباء و اجدادی اش موسوم به «گل بی منّت و بارون» گلی که رنج منّت آب باران را برخود هموار نکرده و وام دارش نیست، آزاده و دارای غنای طبع، هم او که بقول حافظ پشمینه پوش: «زهر چه رنگ تعلّق» می پذیرفت آزاد بود.

معجونِ کلام و اندیشه اش آثار بی بدیلی از جوهره محبّت، صفا، وفا، صمیمت، یک رنگی، و آزادگی را نوید میداد.

«از دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست»

این است آن معنای زیبائی که شاعر خوش قریحه، نویسنده­ نازک طبع و هنرمندِ دوست داشتنی، سالها از دریچه روابط پیچیده زندگی انسانها در این دنیای و انفسا، پرس و جوکنان، حیران و سرگردان در طلب «آن معنا» بود.

و بدیهی است، در چنین فضای «تنگ و نفس گیر» که من و تو استنشاق می کنیم، مسافر خسته و نازک خیال ما هرگز به گمشده خویش یعنی همان «گوهرِ نایاب (جوهره انسانیت)»

دسترسی پیدا نکرده و دیگران نیز!!

اما چه می شود، گزینش این نوع نگاه به زندگی هم برای اهلش در طول تاریخ حیات بشر تا به امروز لذّت و زیبائی و شیرینی خاص خود را داشته و دارد.

مگر می شود به زندگی ،آن هم در جایگاه «انسان مسئول» نگاه دیگری داشت؟ نگاهی غیر از آنچه این دلسوختگان ارزش های اخلاقی به مفهوم و معنای انسانیّت داشته اند؟ مگر می شود ساعت زمان را در روابط میانِ انسانهای این کره خاکی و رفتنی بگونه ای دیگر تنظیم کرد؟ راستی دنیای بدون احساس «مسئولیّت» در قبال دیگر همنوعان چگونه تعریف تعبیر و تفسیر می شود؟
دریغا!! آنگونه که روشِ شناخته شده روزگار غَدّار است، تا زنده بود قدر و قیمتش را نشناخته و جایگاه واقعی بینش، منش، اندیشه و هنرش را آنطور که شایسته و بایسته بود، پاس نداشتیم!

گوئیا، فرهنگِ مرده پرستی در تار و پود وجودمان ریشه دوانده و ما را بیش از آنچه باید باشد بخود سرگرم نموده است. غافل از آنکه جامعه بشری مدیون چنین فرهیختگانی است که با تلاش و کوشش بسیار در راستای خدماتِ ارزشمند انسانی زمینه رشد و تعالی فرهنگ عمومی را فراهم و مسیرِ ارتقاء علم و فضایل اخلاقی را هموار نموده اند و باید اذعان داشت، که قدرشناسی شایسته از خدمات علمی، ادبی، فرهنگی، اجتماعی و … این رهروان آئین زیبای «نوع دوستی» بویژه در دوره زندگانی افتخارآمیزشان وظیفه ای است بر عهده همگان.

و افسوس که حسین پناهی شخصیّتی که مادرزاد «هنرمند و نوع دوست» پا به عرصه جهان هستی گذاشت ،در کمال بی پناهی و در اوجِ تنهائی ،طعم تلخ مرگ را چشید! و آنگاه مورد تفقد یاران دوستداران و همولایتی ها قرار گرفت و نه قبل از مرگ!آنگونه که منطق، انصاف و مرّوت ایجاب نموده می نماید!

و دوصد دریغ و درد از اینکه سالهای سال انتظار باید، تا کلامِ زیبا، بدیع، پرمعنا، ودلنشینِ حسین پناهی ها، پناه و جایگاه واقعی و اثر بخش خود را در این آشفته بازار فرهنگی و در میان همگان بازیافته، معنا یابد و از قوّه به فعل درآید. به امید آن روز.

«وَ زِندَنٌمّ، وَ م نَ دَ ی دو نونِ سُتَه – وَ مٌردَنٌم، نَ هَی خدمتکار جٌفتَه.»

« تا زنده بودم از دادن دو قرص نان سوخته در حقّم دریغ کردی – اما پس از مرگم، جفت، جفت خدمتکار برای انجام تشریفات مراسمم بکار گماردی!!»

ما حصل آموزه این ضرب المثل آموزنده با گویش زیبای ولایت، نشان از بحران بزرگ اخلاقی و اشاعه تفّکر بی تفاوتی نسبت به سرنوشت همنوعان نه تنها در سطح این دیار که درپهنه جامعه دارد.

ختمِ کلام آنکه، اسب سفید، سرکش و راهوار هنرمند وارسته حسین پناهی، چهار نعله میدان پر دست انداز و «سنگلاخ دانِ» زندگی را با مشقّت فراوان و توش و توان هر چه تمام تر تاخت زد. و سوار کار چالاک اما خسته و کوفته از دردها و زخم های کهنه و مزمن تاریخ «مردم» این دیار را به سوی منزلگه جاودانی رهنمون و خلعت مرگ پوشاند . تا دژکوه ماتم زده، سوق نشینان و دیگر همولایتی ها و دوستداران و فادار و سوگوار، هرگز نظاره گر لبخندهای معصوم ، کودکانه و شیرین زبانی های دلنشین و روح نواز «الیوت» یا همان «الیاس» بازیگر توانای «دو مرغابی در مه»، «سهراب ساه دل و محبوب بچّه ها» در «سریال دزدان مادربزرگ» و حسین پناهی دژکوه در فیلم سینمایی «سایه خیال» نباشند و از آن همه صفا، وفا، صداقت و یک رنگی به یکباره جز خاطره ای شیرین در اذهانشان بیادگار نماند!
چه می شود کرد تا بوده و نبوده رسم روزگار چنین بوده !!

دریغ و درد، کم نبوده و نیستند چابک سوارانی با استعداد شگرف و توانایی های مثال زدنی، در زمینه های گوناگون :
علمی، ادبی، اجتماعی، فرهنگی – هنری، ورزشی و … اما بدون حامی و پشتیبان!! که در این دیار زیسته، می زیَند و یا که در راهند. طٌرفه آنکه نسل جدید نیز با نامشان آشنا نیست، چه رسد به داشتن شناخت نسبت به پندار، گفتار، کردارو پیشینه پند آموزِ این قهرمانان گمنام! امّا افتخار آفرین!

ضمن پاسداشت مقام منزلت و حرمت گذشتگان؛ نگذاریم غنچه های نورس گلهای زیبای باغ بزرگ مام میهن پژمرده، و برابر چشمان منتظر و دل های امیّدوارمان پرپر شده، و به سرنوشت غم انگیز و عبرت آموزِ حسین چابک سوارِ عرضه هنر و نماد مظلومّیت هنر و هنرمندان شهر و دیارمان دچار شوند. که هرگزچنین مباد.

باغبانان این باغ بزرگ و پر گل را چاره ای دگر باید و گرنه … !

پس بیائیم و بیائید ،با این درد جانکاه و عامل بنیادی پس رفت فرهنگی که ریشه ای عمیق در تار و پود بهم تنیده شرایطِ تاریخی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و جغرافیایی شهر و دیارمان داشته و دارد ،برخوردی اصولی ،منطقی وسازنده داشته باشیم.

«مردگان رفتند، زندگان را دریابیم.»
روح هنرمند آزاده و مردمی حسین پناهی، هم او که تا واپسین دَمِ حیات، صداقت بی پیرایگی و وارستگی روش او و بازگشت به اصل و عشقِ به انسانیّت منشِ

او بود و هنر را برای هنر می ستود و بس، شاد و اندیشه اش جاودان باد.
“وقتی که هدف تو را، تسخیر قلّه هاست-
همیشه باید رفت، همیشه باید خواست.”

انتهای پیام/

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.